به نام اهورای ایرانشهر
جاوید باد کوروش کبیر.
کوروش ارام بیاسای که ما بیداریم

در اندیشه ای دیگر بودم.غمی غریب و صدای اراده در قلبم طنین انداز بود.به اینده.گذشته.عشق.ایران و تمامی احساساتم نگریستم و در ذهنم پوشهای زندگیمو نظم دادم.
نگرشی غریب و حسی پر از تردیدو اعتماد ذهنم را فرا گرفته بود
به ایرانم میاندیشیدم.به گفتار نیک.کردار نیک. و پندار نیک
به عمل و استقامت و ریشه این تحریک.
به سرنوشت نگاهی انداختم.گاه به برنامه ریزی و اتحاد از هم گسسته.اما همگان قطرات جاری در ذهن من بودند که
مترصد تعریف میباشند.
خواستم تحلیلی انجام دهم.از امیختن فلسفه و علم جدید
مکتبی نو در امیزم.اما نکتها بسیار است .
اموختن سختتر از امیختن است .تا کامل نیاموزی نمیتوانی کامل بیامیزی .اما اموختن خود اموختن دارد.تجربهایی بس شیرین و تلخو گاهی ترش که با تصمیمات درست و غلط ما بوجود میایند.
راههایی که کائنات ان را انتخاب کرده و گاه ناخواسته ان را می پیماییم.
همگان اموختن است.تغییر هراس انگیز است. قدم در راهی ناشناخته
پر از تردید است.اما اموختن در هر جریانی زندگیست و زندگی یعنی خطرات پیش بینی نشده.
پس در انتها نتیجه میگیریم.کسانی که نمیاموزند و از تجربه و تغییر هراس دارند. در نتیجه زندگی نمیکنند.
و حل این معما اینجاست؟ که باید زندگی کردن زا به معنای درست ان اموخت و به دیگران اموزش داد.تا تغییری کلی با باور خویش حتی در نظام افرینس دهیم و بتوانیم ازادی را در دیار و جهان کنونی خویش خلق سازیم.
ایران ما. زندگی ما. اینده ما.همگی در تنها جواب راز گونه این گیتی
یعنی تغییر و اموختن خطرات زندگی شکل رضایت بخش ذهن ما را خواهد ساخت و اینگونه به ازادی و تکامل خواهیم رسید و نیازهای اساسی زندگی امان ارضا میگردد.
و بازهم همچون گذشته ارزوی دیرینه ام را برایتان دارم.
که در زیر سایه اهورایی ایران زمین سربلند به زندگی پر ارامشتان ادامه دهید.
نثرهایی کوچک از ذهن پر سئوالم گاه تراوش میشود که ان را با هم میخوانیم .
در این وادی سرد و سخت
با کلام درد.رنج بی معلول
این شکست بی صدای عشق
در کویر پاک بی ابی
با صدای اهورایی
در این ظلمت بی پایان.
غم آوراگی سهل است
اگر ایران میماند
وطن میخوانمت
ای مادر پاکم
درفش کاویانی را
به سرداران بی لشکر
دهم تا خاک این وادی
کنند ازاد از این ظلم و از این محشر
به نیک گفتاریت پندار کردم در ره کردار
اهورا را ستایش میکنم با نام ترس انگیز
بهی بودم شدم ایمان تازی کیش
با شمشیر تمدن میچکد .خونش
ستایش در غم تازی
غروبی زرد می بازی!
به چشمانم افق غمگین
که در جالیز این وادی. به فرمانی اهورایی
صدای شیر می امد
که کوروش بر بکن دشمن
از این خاک و از این وادی
(سرباز جاوید ایران زمین..... حمید)






